رد پای اشک هایم را بگیر تا بدانی خانهُ عاشق کجاست |

هيچ چيز جز ياد تو ، روياي دلاويزم نيست
هيچ جز نام تو ، حرف طرب انگيزم نيست !
عشق مي ورزم و مي سوزم و فريادم نه !
دوست مي دارم و مي خواهم و پرهيزم نيست
نور مي بينم و مي رويم و مي بالم شاد ،
شاخه مي گسترم و بيم ز پاييزم نيست
تا به گيتي دل از مهر تو لبريزم هست
کار با هستي از دغدغه لبريزم نيست
بخت آن را که شبي پاک تر از باد سحر ،
با تو ، اي غنچه ي نشکفته بياميزم نيست
تو به دادم برس اي عشق که با اين همه شوق
چاره جز آنکه به آغوش تو بگريزم نيست
شبی راز دل تنگم
برای نی لبک گفتم
کلام آخرم نا گفته
ماند و
بند بندش
سوخت

کاش می شد باغ عشق،باغ سیب بود با سبد راهی به آنجا می شدیم
در حضور سبز سبز باغبان بهر پیوندی مهیا می شدیم
هر یکی چون نیمه سیب نوبری نیم دیگر را تمنا می شدیم
در کنار چشمۀ بالای باغ زوج ماهی را تماشا می شدیم
پا به پای رود پاک خاطره رهسپار موج دریا می شدیم
ابتدای وصل جان قطره ها وصلتی می گشته و ما می شدیم
کاش باغ عشق،باغ سیب بود
بر سر یک شاخه تنها می شدیم
بــاز مـــی آیــــد بــــهـــار دلـنشین
بــاز بــلـبــل مــی شــود با گل قرین
بــاز صـــحــرا پـر شقایق می شود
بــاز روشــن قــلب عـاشق می شود
فــصــل ســـرد از هــیــبت باد بـهار
مــی کــنـــد از پــیـش روی او فـرار
ســفــره هــا بــا هـفت سین آراسته
بــا گـــل مـــهـــر و صــفـــا پیراسته
بــر ســر سفره جـوان و خُرد و پیر
ســبزه و آئــیــنـه و مــاهـی و سـیر
سـیـب و سـنـبـل در کـنـار یــاسـمـن
عطربــیــد مـِشک چــون مُشک خُتَن
سرکه و سنجد، سماق و شمع و گل
عـــیـــد آمــد بـــا دف و ســاز و دُهُل
ســال نــوتـحـویل و سال کهنه رفـت
هــم دل مــا تـازه شد هم شال و رخت
یــا مــُقــلّب،قــلب مـــارا شـــاد کــن
یـــامـــُدبّـــرخـــانــــه راآبـــادکـــن
یـــا مـــُحـــول ،اَحســــنُ الــّحالم نما
ازبـــدیـــهــــافـــارغُ الـــبـــالــم نـما
ایـــن دل «جـــاویــد» را پـاک از ریـا
کُــن خــــدا ،ای قـــادر بـــی مــنـتــها
بهترين سلام هايم تقديم به تو و فرشته اي كه هر صبح نام عزيزت را بر زبانـم مي نويسـد و مثل باغبانی عاشق،خاطراتت را يکی يکی در دلم می کارد.
ای مهربان تر از تپش غنچه های ناز
ای امتداد آینه ی عشق تا ابد
ای شعر بی مثال نگاه و طلوع و عشق
ای اولین حکایت بی انتهای عشق
ای مهربانترین تپش قلب زندگی من
ای ماجرای آبی پرواز تا خدا
ای بی ریاترین نفس پاک یاس ها
ای دست تو پناه هزاران گل سپید
ای چشم تو حکایت دریای عاطفه
ای تنها بهانه ی من برای زندگی
من عشق را با تو میشناسم ، زندگی را با تو زیبا میبینم
اگر گهگاهی چند خطی می نویسم به عشق تو است
و اگر اینک نفس می کشم و زندگی میکنم به خاطر وجود
تو هست هم نفسم !
ای تو که مرا عاشق خودت کرده ای ، نمی دانی که چقدر
دوستت دارم ، نمیدانی که با تو چه آرزو هایی در دل دارم
اگر از عشق تو می نویسم ، به عشق تو است ، و با وجود تو
عشق برای من پاک و مقدس است
بعد از تو دیگر طلب عشق را از خدای خویش نخواهم کرد !
تو همان معنای واقعی یک عشق پاک هستی، تو همان
چشمه محبتی هستی که در قلب من می جوشی و به
قلبم نیروی عشق را می دهی !
با تو عاشق تر ازهر عاشقی هستم ! بی تو باورکن که می میرم!
تو را به زیبایی گل ها ، به پاکی و زلالی دریا ، به لطافت
شبنم روی گلبرگ ها دوست دارم
تو را به بلندی کوه ها ، به درخشندگی ستاره ها ، به گرمی
خورشید ، به وسعت دشت عشق دوست دارم
ای تو هم نفس من ، طلوع زندگیم، تک ستاره آسمان
تاریک قلبم دوستت دارم
ای تو که مرا اسیر قلب مهربانت کردی ، مرا در این
دنیای عاشقی دربه در کردی
باور کن بی تو میمیرم !
مرا تنها مگذار،تا ابد با من بمان ، مگذار روزی اشکهایم از این
چشمهای بی گناه روانه شود ، مگذار این
قلبی که تو را دیوانه وار دوست دارد بشکند
مگذارتنها در این دنیای بی محبت در به در شوم
با من بمان ای مظهر زیبایی ها و
ای همسفر جاده زندگی ام !
ای که مرا در قلب مهربانت اسیر کردی ، به من
محبت و عشق برسان و بدان که من تنها به عشق تو زنده ام
آنگاه که تو پا به این فلب تنهای من گذاشتی،
زندگی ام رنگ سبز بهار را به خود گرفت
و آن شبهای بی ستاره ام با آمدن تو
ستاره باران شد و دروازه سوخته قلبم گلباران شد
آنگاه که تو با حضورت خوشبختی را در قلبم تضمین کردی
باغ سوخته قلبم تبدیل به فصل بهاران شد
عزیزم خیلی دوستت دارم ، بیشتر از آنچه که تصور می کنی
دوستت دارم و به انتظارت تا لحظه مرگم نیز خواهم نشست
تا بیایی و مرا با خود به جایی ببری که با هم و در کنار هم
زیبا ترین و عاشقانه ترین زندگی را داشته باشیم
برای تو می نویسم از عمق احساسم
می نویسم تا شاید بدانی تپش قلبم در سینه
برای توست
برای تو می نویسم که بدانی تو بودی آن یگانه عشقی
که در لابه لای خرابه های قلبم لانه کرد
واز آنها گلستانی جاودانه ساخت
برای تو می نویسم تا بدانی دوریت برای من
مثل دوری ماهی از آب است و دوری کبوتر از آسمان
برای تو می نویسم ای عشق جاودان من
فریاد خاموش من در لابه لای هیاهوی عشق
برای توست
ای خورشید همیشه درخشان زندگی من
من پس از عشق تو بر عشق جهان می خندم
هر که آرد سخن عشق بدان می خندم
روزی آنگونه دلم خون شد که خاکستر شد
پس از آن سوز به سوز دگران می خندم
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است
کارم از گریه گذشته است که چنین می خندم
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|